خدمات وبلاگ نويسان جوان خدمات وبلاگ نويسان جوان به شب تاریک من خوش اومدین

به شب تاریک من خوش اومدین

منوی اصلی

سلام به همه ی کساییه که طرفدار عدالتن.چیزی که تو ایران...خوب الان دقیقا"نمیدونم که چی تو بلاگم بنویسم که همه پسند باشه.امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد.نظر هم بدین.سبز باشید
مدیر وبلاگ : فروغ

دسته بندی
لینک دوستان
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
نویسندگان
صفحات
دیگر موارد
امکانات جانبی
حاج بلا!!!
ن : فروغ ت : ۱۳٩٠/٤/٢٧ ز : ۱:٢٩ ‎ب.ظ | +

چه می کنه این بحث دو زنه و سه زنه و 50 صیغه... واااااااااااااای!!قهقهه

سلام بچه ها!!تو این پست واستون یه داستان خفن از قضیه ی یه حاج اقا ی اخ.ون ایرانی(خبر مرگش) اوردم که از دست ندین...مناسب حال مردای ایرانی که اکثرا" هم اصلا" وابدا" اهل خیانت نیست هستش!!ابرو بله می گفتم البته همین یه داستان که نیس... ازین چیزا تو ایران مث نقل و نبات ریخته!!که حالا من یکی دوتا شاخشو واستون تعریف می کنم.

اول بذارین بگم اون دختر خانوم توی پست قبلی کی بوده.خوب اون دختر، دختر باباشه دیگه خوب!!حالا باباش کیه؟؟!!باباشم این پایینه :مژه

 

 

 

اره دختر مستر بینه.من خودم که خیلی دوسش دارم.یاد بچگیام می افتمقلب

 

خوب حالا بریم سراغ داستان حاج بلا!!

از یه نفر ی شنیدم که یکی ازین اخ.وندا که درست و حسابی یادم نیس کدومشون (از بس که زیادن این فسیلا)! اقا در سن هشتاد و خورده ای فیلشون یاد هندستون که چه عرض کنم یاد تایلند می کنه!!می خواد بره یه دختره جوون بیست و خورده ای ساله رو بگیره(بابا حالا گیرم که حضرت محمد یه اشتباه مزخرفی کرد رفت 15 تا اصلا" 1500تا زن گرفت،این کار درسته؟!بعدشم حضرت محمدم که خودش عرب بوده توی یه فرهنگ وحشی گری.البته این که کلی همسر داشته رو من اصلا" قبول ندارم ولی اگه داشته هم به نظر من باعث خجالته نه الگو گرفتن!!بعضی از این مردا هم که فقط وقت زن گرفتن یاد مسائل دینی و فقهی می افتن و الگوشون می شه محمد(ص).)چه پرانتزی شداااااا!!رفت تو گینس!!

خوب داشتم می گفتم...کجا بودم...(؟)اها خلاصه این که فیلش یاد تایلند می کنه و خانوم مسنش هم این قضیه رو می فهمه(با ضایع بازیایی که حاج بلا در میاره).خلاصه خانومشم یک آشی برای حاجی قصه می پزه که اووووووووووووووووووووووووووووه!!بله!!خانومش یه روز که آب قطع شده بوده و شوهر بلاش رفته بوده مستراح!تو افتابه ی حاجی به جای آب اسید می ریزه و حاجی بلا که خیلی احساس زرنگی می کرده از افتابه استفاده می کنه و بعله!!!دیگه...دیگه...و ای نکه فکر د--خ--ت--ر بازی تو سن 90 سالگی رو با خودش به گور می بره(البته اگه بخواد به این زودیا بمیره!!)

و این درس خوبیه واسه تمام حاج بلاهای این مملکت!!دم خانومش گرم!هورا

اونیکی موردم که توی فامیل دور ما اتفاق افتاده...یه پیر مرد 80 ساله که ادعای دین و ازین چیزا داشته با کلی نوه و نتیجه و یه همسر خوب و مسن و واقعا" صبور و خانوم(که تونسته نر رو این همه سال تحمل کنه)به پسرش که خانوم و بچه واینا داره می گه من یه زن می خوام جوون باشه...کمرشم باریک باشه(ینی بخوره تو سسسسسسسرت!)واقعا" ادم می مونه چی بگه...  

چشمافسوسآخابروافسوسآخابروافسوسآخ

خوب چی شده بازدیدا اومده پایین؟خوب البته کمتر کسی پیدا می شه بتونه وبلاگایی مث من که همه ش غرغره رو بشنوه(بخونه!!) ولی واقعا" ممنون از دوستایی که سر می زنن و نظر می دن.مرسی.مژهخجالت

من دیگه برم خدافس

 

کلمات کلیدی : گینس، زن دوم، مستر بین، فیلم
.:: نظرات () ::.
چه می کنه این اوقات فراقت
ن : فروغ ت : ۱۳٩٠/٤/۱۳ ز : ۱:۱٢ ‎ب.ظ | +

سلام بچه هااااااااااااا.دیگه اکثرا" امتحانا تموم شده و فقط چن تا دانشگاه تا 15 تیر امت(=امتحان!!)دارن و دیگه حالی به حولی!!چه خبرا؟؟مسافرت رفتین؟!

خوب من که چن روز پیش با خواهرم با تور رفتیم جنگل الیمستان(=شمال)جای فوق العاده نازییییییییییییییی بود.کلی هم عکس از طبیعت بکر و دست نخورده ش گرفتم که چون عکسا حجمش خییییییییییییلی بالاس نمی دونم با چه سایتی آپلودش کنم...اگه شما می دونین چن تا آپلودر قوی بهم پیشنهاد بدین مرسی....

جدیدا" هم که این د...و...ل...ت یاد گرفته میاد م//ا//ه//و//ا//ر//ه هارو جم می کنه.تاحالا 4 بار توی یه ماه گذشته ریخته تو ساختمون ما.اخه که چی؟ما که همسایه هامون همون شب دوباره رفتن ال ام........اشونو(می ترسم اسمو کامل بگم بیان ف00ی00ل00ت00ر کنن....عصبانیچشم)دوباره وصل کردن.خوب مثلا" اینکارارو میکنه اقای رئیس جمهور که چی بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اخرش چی؟؟هدفش چیه؟؟منظورش چیه؟؟

گشتم که دوباره ریخته تو خیابون و روز از نو روزی از نو...همه پیشرفت می کنن ما برعکس داریم با سر می ریم تو ...

دوتا عکس با نمک از حیوونا هم تو ادامه مطلب دارم حتما" برین ببینین...

در ضمن اگه گفتین این دختر،دختره کیه؟البته ایمیلش واسه خیلیا اومده ولی حالا من عکسشو گذاشتم و یه راهنماییم می کنم که این دختر پدرش کسیه که همه و همه می شناسنش...یول

 

 

منتظر جواباتون هستم مژه

جنگل الیمستانم حتما" برین ببینین خیییییییییییییلی جای قشنگ و تمیزیه

من دیگه برم فعلا" خدافسبای بای زبان

کلمات کلیدی : جنگل، جنگل الیمستان، شمال، آپلود
ادامه ی مطلب
.:: نظرات () ::.
ظرفیت ادما
ن : فروغ ت : ۱۳٩٠/۳/۳۱ ز : ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | +

وای خدا...امروز صبح از خواب بیدار شدم که برم مدرسه یه نمره مو که اشتباه تو کارنامه گذاشتن درست کنم...رفتم تو بعد از اینکه یه ساعت بالاسر سرکار خانوم معاونمون که از بس خودشو تو چادر و این چیزا پیچونده فقط چشماش معلومه وایسادم تا سرکار خانوم بی فرهنگ فک زدنشون پای تلفن تموم شه...مگه ول می کرد این تلفنو.قلبمم درد می کرد بدجور.هوا هم گرم بوووووود و ازاین بدتر اینکه چون بابام نمی تونست منو با ماشین برسونه مامانمم بیرون بود خودم مجبور بودم پیاده برم.تاکسی هم که یه دختر 17 ساله ی تنها مث من می ترسه تو این مملکته هیشکی به هیشکی سوار شه.یه مانتوی بلند و گشاد تیره پوشیده بودم به هوای مدرسه که یه وقت نپیچن بهم.خلاصه کلی صبر کردم تا ناظم ... مون رضایت داد و اون تلفنو قطع کرد.رفتم جلو با لبخند خییییییلی محترمانه و مودبانه سلام کردم و گفتم برای اعتراض ورقه اومدم.برگشت گفت درست ولی مگه من نگفتم با ظاهر درست بیایید؟اینو که گفت نزدیک بود جیغم بره هوا بالاخره ادما یه ظرفیتی دارن دیگه من دیگه مموریم فوله ...ولی خودمو کنترل کردم و گفتم که من که موهام معلوم نیس ارایشم ندارم مانتومم خوبه.کجای ظاهرم ایرادی وجود داره؟گفت حالا دیگه برو ریختتو درست کن فردا بیا ببینم چی می گی.منم که از خودم مطمئن بودم که هیییییییییچ ایرادی تو تیپ و لباس پوشیدنم نیست گفتم من این همه راه رو پیاده نیومدم که شما به من بگی فردا بیا.برگشته می گه می خواستی نیایی منم دیگه از دندنه ی ادب مدب زدم بیرون گفتم واقعا" که.... رومو برگردوندم و رفتم بیرون....اشکم داشت در میومد...اخه ناظم عقده ایه ما که خودشو و جد ابادشو روهم بذارن به پای خونواده ی ما نمی رسن به چه جراتی با من اینطوری حرف زده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟دیگه اصلا" هیچ جای ایران ادم نمی تونه دو ثانیه ارامش داشته باشه اه اه.فقط کارمون درست شه زودتر بریم...از دست خودم خسته شدم اینقدر که غر غر کردم دیگه شماهارو نمی دونم.روز وحشتناکی بود از سازمان برنامه تا جنت اباد و زیر افتاب با یه گونی دور تنت و یه کیسه رو کله ت بکوبی بری مدرسه به امید اینکه به کارت رسیدگی می کنن اونوقت..........

                                                                    so    sorry    4    this    fucking    society

اوکی بگذریم چندتا عکس می خوام بذارم که امیدوارم خوشتون بیاد.ایندفعه یکی از این عکسارو خودم گرفتم.

این عکس جزء معدود عکسای چندش ساله!!

برید تو ادامه مطلب ببینید: ... ... ... ...لبخند

 

کلمات کلیدی : رسیدگی، وحشتناک، مانتو، کارنامه
ادامه ی مطلب
.:: نظرات () ::.
summer holiday
ن : فروغ ت : ۱۳٩٠/۳/٢۸ ز : ٩:٥٧ ‎ب.ظ | +

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!یه سه ماهی هست آپ نکردم فک کنم!اینقدر که درس داشتم.پیر شدم به خدا...امتحانا سخخخخخخخخخخخخت....حالا هم که امتحانم تموم شده شبا خوابشونو می بینم مثلا" دیشب خواب دیدم که معدلم شده 15!بیدار شدم داشتم سکته می کردماااااا.واااااااااو...

اوکی.دیگه سعی می کنم زودتر آپ کنم.خوب این د/./و/./ل/././ت هم که دوباره ورداشته این گ  1ش 1ت  ا 1 ر 1 ش  1 ا1 د1 ا 1 ی عقده ایشو ریخته تو خیابون که...آخسه روز پیش داشتم با دوستم از خیابون رد می شدیم یه پیره مرده اومد با حالت وحشت به ما گفت دخترا یکم خودتونو جمع وجور کنین!!مواظب خودتون باشین تو فلکه بدجور دارن دخترا رو می گیرن.خاااااااااااااااااااااااااااک تو سرشون واقعا"...خوب من الان اینجا نشستم  دارم فحش می دم انتظار دارم چی تغییر کنهافسوس.البته اگه دست به کاریم بزنم ممکنه به سرنوشت ندا ی عزیز دچار بشم و یا شایدم بدتر...چشم

ف0ی0س0ب0و0ک چقدرررررررر جواد بازار شده...هر ننه قمری دیگه میاد بهت ریکوئست می ده...افتادم رو دور غر زدنا...

نادیا دختر سرایدارمون امشب اومده بود خونمون داشت با کیف ارایش و وسایلم بازی می کرد.کلیپسمو برداشته بود که بزنه به موهاش بهش گفتم نه......نادی جون این خرابه...(=نادیا ترکمنه فازسی خییییییییییلی خیییییییییییلی کم بلده در حد سلام گفتن واینا)بردمش دستشوئی دستاش خیس بود اومد دست به پریز بزنه بهش گفتم نادیا نه....برگشته می گه خرابه؟!!!

منم که جدیدا" حرف زدنم یادم رفته دیگه از دست رفتم همه چی رو قاتی پاتی می گم...برگشتم میخوام به پری بگم دستشوئئ ما سوسک نداره می گم سوسکای ما دستشویی ندارن!بعد ترشم که دوستم پشت تلفن بهم گفت فردا بهت زنگ می زنم منم بهش گفتم تو هم همینطور....! این دیگه نهایت ته شه!!

به خدا چیزی به ذهنم نمی رسه...همه ش تراوشات ذهن متروکه مه!!خودموتحویل می گیرما!!اوکی من برم مغزم کار نمی کنه(قبل این مگه کار می کرد)!!؟؟بسه دیگه واسه خودم نوشابه باز نمی کنم.شب به خیر البته تا دو سه بیدارما ولی حس تایپیدن ندارم.


اقا مجبوری مگه؟!!

 

 

به نظرتون الان داره خواب چی می بینه؟؟

 

 

ندزدنت..

بچه ها یه عکس فوق العاده وحشتناک از عاقبت مصرف کراک توی ایران دیدم که خودم هنوزم که هنوزه حالم بده.اگه حالتون بد می شه نرید ادامه ی مطلب اما دیدنش باعث می شه واقع بین بشید...پس سر راهتون یه سری هم به ادامه ی مطلب بزنین...


 


کلمات کلیدی : سوسک، تابستان، تلفن، نوشابه
ادامه ی مطلب
.:: نظرات () ::.
جنازه مو تحویل بگیرین
ن : فروغ ت : ۱۳٩٠/۱/٢٥ ز : ۳:۱٩ ‎ب.ظ | +

دارم حرص می خورم بد جورکلافه.البته سلام علیکم!خجالتاقا جان من مثلا" خیر سرم دیپلم تخصصیه زبان دارم!امتحان زبانمو شدم 17!!بخدا خیلی سوختم.اخه معلم زبانه خیلی جو گیره بد نمره می ده نفرینش کردم.حالا من غرغرو بعد n سال دارم آپ می کنم پستمو با اه و ناله شروع کردم.ببخشید الان جبران می کنم.یه عکس از یه نینی کوچولوی شیطون خوشکل گذاشتم که مسیحیه.دارن غسل تعمید می کننش .اولش داره شیطونی می کنه و می خنده ولی همین که آبو می ریزن رو سرش می زنه زیر گریه.خیلی دوسش دارم.بانمکه.شما هم فک کنم خوشتون بیاد:



فقط به چشما و صورت نی نیه نیگا کنیییییین.اهان این عکسارو هم تو سایت پی سی پارسی دیدم.

خوب چند فقره سوتی خوشمزه از خودم و بقیه گرفتم که خیلی بهشون خندیدم.

چن روز پیش معلم ادبیاتمون سر کلاس بهم گفت از رو درس واسه بچه ها بخون.منم شروع کردم به خوندن و یه جا زبونم گرفت و ابن بطوطه رو خوندم ابن پطوطه!!

خوب این از این.ما یه معلم عربیه خیلی خفن و پایه و منحرف داریم!!داشت تعریف می کرد که یه روز داشته ورقه ی نهایی احتمالا" یه پسری رو صحیح می کرده.توی قسمت ترجمه ها یه جمله ی عربی داده بودن:((الاربیون یعملون حتّی منتصف اللیل))این جمله ترجمه ش می شه اروپاییان حتی تا نیمه های شب هم به کار و فعالیت می پردازند.یارو ترجمه رو نوشته:اروپاییان تا نیمه های شب به کارهای زشت می پردازند!!بعد داره می گه این ورقه های امتحانی پسرا خیلی باحاله.یه جواب می نویسن بقیه رو ایضا" می زنن.بعد وسطاشم نامه می نویسن که تو رو خدا.سر بازم و زن دارم و تورو خدا شاغلم و اینا!

دیروز سر کلاس همین معلم عربیمون یکی از بچه ها اومد در کلاسو زد و گفت که معلممون بره پایین خانوم یزدانی(همونی که به تیپ و قیافه و حتی برجسته بودن کلیپسمون زیر مقنعه گیر میده)کارش داره.معلممون شگفتزده!اوهو!به ما نیگا کرده می گه یعنی چیکارم داره؟؟پاشد که بره من یهو گفتم اوه اوه خانوم کلیپستونو در بیارین!چندتا اتفاق دیگه هم افتاد که دیگه اونا خیلی انحراف داره نگم بهتره.معذرت می خوام که اینقدر دیر آپ کردم و مرسی از اینکه بهم سر زدین و نظر دادین.واقعا" سرم شلوغ شلوغ بود و الانم واقعا" جنازه م داره تایپ می کنه...سعی می کنم تند تر آپ کنم.فعلا" بای

 

کلمات کلیدی : غسل، خنده دار
.:: نظرات () ::.
اولین بهار وبلاگم
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٢/٢٩ ز : ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | +

سلام دوست جوناااا.خوبین؟خوووب امشب (یعنی نصفه شب سال تحویل می شه...).پس برای چند دقیقه هم که شده بهتره گذشته رو به یاد بیاریم.خوبی هاشو...بدی هاشو...خاطراتشو...

خوب منم بهتون قول داده بودم که شب عید با یه پست داغ و سفارشی بیام و الان هم دارم به قولم عمل می کنم.خوب برای خودم خیلی جالبه که بشینم و خاطراتم رو مرور کنم.بخاطر همین هم چند تا عکس از چند سال پیش برای اونایی که همسن و سال خودمن اوردم تا یه یادی هم از قدیما{که چه عرض کنم حد اکثر 10 سال پیش} بکنیم.فعلا" عکسارو می ذارم و بعدش هم...

 

 

این دوتا عکس و بقیه توی ادامه ی مطلب...تنبلی نکنید بررررررید.می ارزه..آفرین.خیلی زحمت کشیدم واسشاااااا.برید.بدویییید

 

کلمات کلیدی :
ادامه ی مطلب
.:: نظرات () ::.
دست گرمی
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ ز : ٩:۳۱ ‎ق.ظ | +

Hi!

خوبین؟این پستک(پست کوچک)رو دارم آپ می کنم تا دست گرمی بشه واسه پست بعدی.آخه پست بعدیم قراره ما رو ببره به دوران کودکی و به مناسبت عید می خوام اون پست رو به همه ی دوستای خوبم که لطف می کنن و نظر می دن تقدیم کنم و از ته دل امیدوارم ازش خوشتون بیاد .دیدم کار قشنگیه که با درست کردن یه پست خاطره انگیز شما رو برگردونم به خاطرات و گذشته چون ما آدما هممون به تلنگراتی!احتیاج داریم که بریم به قدیما و خاطرات و ببینیم کی و چی بودیم و چی شدیملبخند

خوب من الان بدجور مریض شدم و دو روزه که فقط کارم شده سرفه و عطسه و چهار برگ بازی کردن با دستمال کاغذی!الان هم از شدّت گلو درد نمیتونم حرف بزنم(=تو دلت نگو آخ جون!)گلوم درد می کنه دستم که درد نمی کنهنیشخند

آقا ما یه معلّم دینی خفن داریم.خفن اینجا به معنی سوژه هستشاااااا.خلاصه این معلّمه یه جمله شو mp3 بخوای حساب کنی سه تا سوتی داره.علاقه ی مفرطی(=از نوع جنون)هم داره به سخنرانی کردن.کلاسای معلممون که صرفا" برای اینجانب وقت جبران کمبود خوابهامه!ولی مگه صدای خنده ی بچّه ها(ناشی از فنّ بیان قوی معللممون)می ذاره من بخوابم؟!{آخ آخ الان از بس غیبت می کنم سوکس می شم}نگران

خب می گفتم.اونروز سر کلاسمون بحث،بحث شیرین حجاب بود و طبق معمول حجاب برتر چادر و اینا...منم که از این مباحث در حدّ مرررررررررررررررررررررگ بدم میاد سرمو گذاشتم رو میز که برم اون دنیا...کم کم داشتم دیسکانکت می شدم که دیدم صدای خنده ی بچّه ها نمی ذاره من بخوابم منم که فضوووووووووووووووووووووووووووووول کلّه مو بلند کردم تا این لحظات شیرین رو از دست ندم.دیدم خانومx(=معلممونو می گم)داره می گه دخترای گلم...حتّی گل هم عفاف داره!شما وقتی یه گل رو بو می کنی از بس که لطیفه پژمرده می شه(= تو دلم گفتم تو دهات شما مگه چجوری گل رو بو میکنن که پژمرده می شه؟؟!!!)مژه

بعد یهو گفت به پروانه نمی تونی دست بزنی.تموووووووووووم میشهنیشخند

اینقدر با پرنیان خندیدیم(= پری خانوم نخند الان سوتیhotتورم می گم!).معلّمه هم انگار نه انگار که سوتی داده و بدون توجّه به ما که از خنده فشارمون چسبیده بود کف زمین درس شیرینشو ادامه داد...پرنیانم همون روز می خواست با صبا کل کل کنه می خواست بهش بگه صبا دلت خوشه؟با حالت خوبه قاطی کرده سر کلاس بلند داد زد صبا دلت خوبه؟!خلاصه همین دیگه.منتظر پست بعدیم باشیییییییییین.با کلی ذوق و شوق براتون درستش کردمااااااااااااااااا.ببینم چه می کنین؟

الانم قراره خانوم سرایدارمون(که اسمش هست آقای قرقی)بیاد خونمونو خونه تکونی کنه.خانومه دو سال از من بزرگتره یعنی فقط 19 سالشه.یه بچّه ی 4 ساله هم دارن که اصلا" بلد نیست فارسی صحبت کنه.(چون ترکمنن).اسم دختر کوچولوئه نادیائه و من عین خواهر کوچولوی خودم دوسش دارم.(آخه من عقده ی خواهر یا برادر کوچیکتر از خودمو دارم چون من ته تغاریم.ته تغاری الیشم!واسه بقیّه پسرا نمی شم!)جو گرفتتما.بیماری از ناحیه ی گلو رفته بالا رسیده به مغزم!!شما ندید بگیرید!نمی گیرید هم فدای سرم!خوب دیگه دارم چرت و پرت می گم.اگه الان خداحافظی نکنم ابروریزی می شه.آخ جون برم پیش نادیا(راستی نادیا عین ژاپنیاست).حالا احتمالا" عکسشو می ذارم.بابای(=مثلا" قرار بود پستک بنویسم!)

 

 

کلمات کلیدی : دینی، گل، خاطرات کودکی، آپ
.:: نظرات () ::.
ماشین و پسر
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ ز : ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | +

سلام بچه ها الان فردای چهارشنبه سوریه.ساعت یه ربع به نه.خب چه خبرا خرید رفتین؟منم دیروز رفتم یه ساعت خونه ی پرنیان اینا بعدشم بابام اومد دنبالم با داداشم رفتیم رو پشت بوم(عین بچّه مثبتااا).خوب برم سر اصل مطلب.

چند روز پیش که داشتم با پرنیان از مدرسه میومدیم خونه یه چیز ناراحت کننده دیدم...اعلامیه ی مرگ و از این چهل چراغا برای یه پسر جوون.می خواستم ازش عکس بگیرم اخه چیز جالب و فوق العاده ناراحت کننده ای بود.اما چون موبایلم باهام نبود نتونستم عکس بگیرم ولی توضیحشو می نویسم واسطون.عکس یه پسر جوون رو بزززززززززززززززززرگ زده بودن بالای یه حجله و زیر عکسه نوشته بود:بچه محلا حلالم کنید.خیییییییییییییییییییلی کنجکاو شده بودم که ببینم این پسر واسه چی مرده؟(= روی هجله ش یهنی همون چهلچراغش هم پر از عکسای همین پسر جوون بود)خلاصه تا به خونه برسم تو حال و هوای صحنه ای که دیدم بودم و جواب سوالمو که چرا این پسر مرده بود رو نگرفتم.تااینکه...

دوروز بعد از طرف مدرسه ما رو بردن منطقه ی نظامی مقاومت بسیج(اااااااااااااااااای)یعنی همون پادگان تا ازمون امتحان 10 نمره ایه عملی دفاعی بگیرن.تو اتوبوس که به هیچ وجه جا نبود و من رو پای صبا نشسته بودم شروع کردم قضیه رو واسه صبا تعریف کردن که اره یه همچین چیزی دیدم و صبا گفت می دونی چرا پسره فوت شده؟گفتم نه تو می دونی ؟وصبا شروع کرد به تعریف کردن که اره...این پسره از اون پسرای شیطون بوده که یکم به انحرافم کشیده شده(+البته درست نیست بگم.از روحش شرمنده شدم).خلاصه از اونجایی که همه ی پسرا تو زندگیشون عاشق سه چیزن(=ماشین،تفنگ،مامانشون)این پسر از باباش می خواد که براش ماشین بخره.باباش هم واسش شرط می ذاره که اگه بری سربازی و بیایی واست میخرم.خلاصه پسره می ره سربازی و میاد و پدرش هم به قولش عمل می کنه و یه وانت می خره واسه پسرش تا بره کار کنه.این پسر هم اوّلین روزی که سوار ارزوش=(ماشین)می شه توی جادّه ی کرج با یه تصادف وحشتناااک می ره پیش خدا...حلا بعضی از حاج خانوم ها و خاله زنک ها شروع کردن به تعبیر و تفسیر این داستان و ربط دادنش به معجزات!من از یه حاج خانومی!شنیدم که داشت می گفت اصلا" انگار خدا می خواست که این پسر بره سربازی پاک شه برگرده و پاک بمیره!!(منم با شنیدن این حرف می خواستم جواب حاج خانومه رو بدم ولی گفتم وللش تو دلم جوابشو دادم گفتم حالا شر می شه کولی بازی در میاره که ای دختره ی تارک الدنیا و تارک الصلات . تارک الدین و ازین چرت و زرتا!).تو دلم گفتم آقا اگه قراره ادم با یه سر بازی رفتن پاک بشه اگه بره مکه ای مشهدی جایی که دیگه کلا" محو می شه که!در ضمن پسرا کلا" با این چیزا پاک نمی شن!(=قابل توجّه آقا مهیار که علاقه ی وافری به اذیت کردن و سر بسر گذاشتن دخترا داره!).خلاصه اینکه این درس اخلاقو به شما پسرای گلم!دادم که اینقدر سر ماشین جوگیر بازی در نیارین...ناکام میشیناااا.بالاخره یه روزی هممون راننده می شیم دیگه نه؟!

خب حالا یه چی دیگه.بر می گردم به داستان پادگان رفتنمون.آقا رفتیم ناحیه ی مقاومت بسج جلو در دوتا سر باز وایساده بودن به هیکل غول(نخواستم بگم گاو!)اقا اینا به قول خودشون مثلا" برادران!چشم پاکی هستن.اقا چشم مارو در آوردن از بس ما رو اسکن کلّی وجزئی کردن!رفتیم تو دیدیم یه جای کثیف و بو گندو(=که بهش می گفتن نماز خونه)جلو رومونه و یه نفر داره داد داد می کنه که ای کفشاتو صاف بذار اااای باکفش نرو تو ااای حجابتو درست کن اااااااااااای درد!خلاصه من تو فکر این بودم که چجوری این موقعیّت رو فر بدم و فقط فرار کنم که دیدم یک خواهر پر ز مو و سبیل و ابرو=(که درست نمیشد تشخیص داد فاطی کوماندوئه یا حاجی کومون! )داره منو هل می ده تو !آقا رفتم تو نماز خونه هه داشتم بیهوش می شدم.بوی جوراب و گلاب با هم قاطی شده بود و یه بوی مزخرفی درست کرده بود که تا ته ریه م سوخت و موهای دماغم فر خورد(اه!).بعد یه داف اسلامی دیدم!یه خانوم(= یا شایدم اقا و شایدم هردوش)که فقط دماغش از زیر مقنعه معلوم بود و مقنعهش تا روی رون پاش شروع کرد به داد داد کدن و اموزش بستن و باز کردن کلاشینکوف(می خواستم بهش بگم شما که مقنعه به این بلندی پوشیدی دیگه مانتو شلوار لازم نداری که همین کاملا" شما رو از تیر رس نامحرم حفظ می کنه!که دلم واسه ده نمره م سوخت وببستم دهن!).به قدری بی ادب و تا حدودی عقده ای با ما بر خورد می کرد که اعصاب همه خورد شده بود.یه بچه ی 3 یا4 ساله هم کنارش بود که بد جور بچه رو بقچه بندیل کرده بودن.به بچه هه مانتوی بلند سیااااااااااااه تا زیر زانو پوشونده بودن و یه شال 10 متری پیچیده بودن به کلّه ش و از این چاد عربیا که استین داره و کلا" مجهزه رو کشیده بودن سرش و به قدری این دختر کوچولو رو زشت کرده بودن که حالم بد شد رومو کردم اونور(=اخه من موندم نامحرم به این فسقل بچه چیکار داره؟به ما با این هیکلمون هم کاری نداره چه برسه به اون فنچول)بعد از یاد دادن کار با کلاشینکف نوبت امتحان دادنمون شد و نوبت به من که رسید باید سلاح رو می بستم=(قسمت سخت کار به من افتاده بود) خلاصه من که عاشق اینجور کاراام سه سوت سلاحو جمعش کردم و دیدم پرنیان داره می گه فروغ این سیاهه رو کجا بچپونم؟!!گفتم باید روی سلاح جا بندازیش.و کیفمو برداشتم و زدم بیرون و تا می تونستم اکسیژن استشمام کردم.ولی هنوز اون عطر دل انگیز توی دماغم بود! اسیدی بود به خدااا!

نتیجه=آقا جان مگه دین اسلامی که ما ازش دم می زنیم دستور به تمیزی و آراستگی نداده؟پس چرا اکثر این بسیجیا و اینایی که کلی ادعای تدیّن دارن همه شون چروک پروک و بد بو و خاک و خلی هستن؟چرا با صابون و ریش تراش بیگانه ان؟چرا با نظافت و ادکلن و ازینجور چیزا بهم زدن؟بابا به خدا همه ی دنیا دارن مسخره شون می کنن.اینا دیگه از طالبانم بدترن.ابرو برای خودشون ایران که یه زمانی مهد تمدن بوده والان هم شانس داره که بشه نذاشتن.همه ی دنیا الان فکر می کنن که مسلمونا وحشین.حق هم دارن.اون از قضیه ی ندا و خیلی گندهای دیگه ای که زدن اینم از وضعیت دینشون.آدم میمونه چی بگه...فقط تاسّف...همین...خواهر بسیجی برادر بسیجی!بابا شما اول باید واسه چشم و دل و روانتون حجاب بذارین بعد خودتونو کفن پوش کنین.من قبول دارم که حجاب یه امر اختیاریه ولی خیلی تمیز تر و قشنگتر هم می تونین حجاب داشته باشین حتما" که نباید بوی گند بدین و خاک و خلی و چندش آور باشید تا بهتون بگن مسلمون متقی.فقط امیدوارم خدا شما هارو که شست و شوی مغزی داده شدین رو به راه درست هدایت کنه.(=من مثل اینکه دوباره سرم به تنم و زبونم به دهنم زیادی کرده!)راستی یاد یه شعر سیاسی افتام :

دست مزن!چشم،ببستم دو دست

راه مرو!چشم،دو پایم شکست

حرف مزن!قطع نمودم سخن

نطق مکن!چشم ،ببستم دهن

هیچ نفهم!این سخن عنوان مکن

خواهش نافهمی انسان مکن

لال شوم،کور شوم،کر شوم

لیک محال است که من خر شوم          نسیم شمال(سیّد اشرف الدّین حسینی)

 

دیروز و امروز هم مدرسه به شیرینی پیچ خورد و کلّی تو خونه خوش گذروندم. چنتا عکس هم از سایت صفا سیتی  برداشتم که واسم جالب بود و امیدوارم خوشتون بیاد.

لبخند

 

 

 

 

کلمات کلیدی : نسیم شمال، ماشین، کلاشینکف، حجاب
.:: نظرات () ::.
چهارشنبه سوری
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٢/٢٤ ز : ٦:۳٧ ‎ب.ظ | +

  1. سلام بچه ها امشب چهار شنبه سوریه و منم مثل همه ی جوونادارم می رم شیطونی.در ضمن امشب قراره یه خبرایییییییییییییییییییییم بشه.آمارشو بهتون می دم..س..ب..ز.. باشیییدلبخند
کلمات کلیدی : چهار شنبه سوری، اتش بازی
.:: نظرات () ::.
گوشای بابام
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٢/۱٧ ز : ٢:٤۱ ‎ب.ظ | +

سلام رفاقاااااا

آقا الان یاد سوتی بابام افتادم.چند روز پیش...نه نه حدود سه هفته پیش صبح با بابا و خواهرم رفتیم دنبال پرنیان که بریم مدرسه...قبل از این که تعریف کنم باید بگم که بابای من همه چیو عوضی می شنوه.خوب تو ماشین بودیم که ارزو خواهرم از ددیم پرسید که بابا همدان ترک داره؟بابام گفت چی بابا؟خواهرم گفت همدان همدان؟بابام گفت خوب؟خواهرم گفت ترک داره؟بابام گفت چی بابااااااا؟!خواهرم داد زد گفت بابا همدان ترک داره؟؟؟؟بابام گفت اره جاهای سردسیرش گرگ داره!!!آقا من و پرنیان ترکیده بودیم از خنده هااااااااااااقهقهه .

امروز اولین امتحان نیم ترم 2 مون بود.فیزیک بود و من خیلی خوب دادم.آقا من یه سوال دارم.معلم ادبیاتمون یه شعر داده گفته این شعر خیلی معنی و تفسیر داره.الان واستون می نویسم شعرو فقط اینکه از نظر من ما رو اسکل کرده معلمه.آخه شعره اصلا" شبیه شعر نیستش!!داشته باشین

:شنبه سوراخ،یکشنبه سوراخ،دوشنبه سوراخ،سه شنبه سوراخ،چهارشنبه سوراخ،پنجشنبه سوراخ،جمعه سوراخ سوراخ!!!یول

فک کنم شاعره بد مست بوده اونموقع چشمه ش یه قل زده و این شاهکارو تحویل ما هنر دوستا کرده هااا!فعلا" هم شدیدا" خوابم میاد باید برم کپه گذاری!(یعنی کپه ی مرگمو بذارم!)بی ادب شدماااا!اوکی ببخشید باید برم لالا کنم!!بای

در ضمن یه کم درشت تر هم نوشتم که راحت تر بخونین و اینکه من یه ف.ی.ل.ت.ر.ش.ک.ن. خوب می خوام هر کی می تونه واسم بفرسته لطفا" یا لینک دانلودشو بهم بده بی زحمت.دستتونم درد نکنه(فقط فیلتر شکنه اولترا نباشه)خجالت 

کلمات کلیدی : سوتی، سوراخ، ادبیات، گرگ
.:: نظرات () ::.
هنگ کردم
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ز : ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | +

سلام امروز دو ساعت زودتر از مدرسه اومدم حالام خوب نبود زنگ زدم بابام اومد دنبالم.بالاخره ADSL هم نصب کردیم به خدا داشتم پیر می شدم از دست این دایال اپ بابا اه اه!خوب بچه ها اینم همون عکسیه که قولشو داده بودم.به مهر زیر دماغ اقای ا.خ.و.ن.د نیگا کنیین فقط!به خدا دیگه گندشو در آوردنا.خجالتم نمی کشن...(م )و (ک) رو هم که دستگیر کردن...الهی بگم خدا چیکارشون نکنه...

هفته ی پیش همین روز رفتیم عروسی دختر عمّه م ...واااااااااااااای.فامیل داماد بی نهایت حزبل(حزب اللهی)بودن.با کت و شلوار و روسری و چادر...حالا ما که فامیل عروس بودیم همه لباس شبای باز و دامنای کوتاه(استغفرا...)!پوشیده بودیم.وای اصلا دوتا فامیل باهم قابل مقایسه نبودن.دختر عمه م رفت وسط رقص چاقو کنه داماد داشت زمینو نگاه می کرد!شاباشم ندادن تازه!کلّی دلمون سوخت!

من رشته م ریاضیه قرار شده قبل عید واسمون برنامه ی امتحان نیم ترم بذارن که به قول خودشون مروری بشه رو درسای تخصصی!برنامه رو دادن دستمون بدون هیچ فاصله ای بین امتحانا از 21 م تا 26 م امتحان گذاشتن برامون یعنی دقیقا" تا 27 اسفند(پنجشنبه)باید بریم مدرسه و از این بدتر که روز چهار شنبه سوری باید بریم امتحان شیمی بدیم.فیزیک ریاضی هندسه...همه پشت سر هم...داد بچه ها در اومد و هممون ریختیم پشت در دفتر و بعد از کلی دعوا واسه کنسل کردن امتحانا قرار شد یه روز بین همه ی امتحانا وقت بذارن.خسته نباشن واقعا"تازه 3شنبه و 4شنبه رو واسه 4 شنبه سوری تعطیل کردن اونوقت پنجشنبه رو امتحان عربی گذاشت واسمون!من نمی فهمم اخه عربی کجاش درس تخصصیه رشته ی ریاضیه؟؟؟فقط بخاطر اینکه تا روز آخر ما رو بکشونن مدرسه هاااا.گریهمن که حلالشون نمیکنم...فقط موندم که عنوان مطلبم چه ربطی به پستم داشت؟!این عکسه رو گذاشتم تو وبلاگ ارزش خندیدن داشت ولی خوب کلاس ویلاگم اومد پایین دیگه...

 

 

 

 

کلمات کلیدی : مهر، دماغ، اخوند، adsl
.:: نظرات () ::.
سپندار مزگان مبارک
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱۱/٢٩ ز : ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ | +

سلام بچّه ها...سپندار مزگانتون مبارک.خوب احتما" خیلیا نمی دونن سپندار مزگان چیه.الان می گم.ولنتاین که روز عشق مغرب زمینه اما سپندار مزگان روز عشق مشرق زمینه و این که ما هم بلا نسبت شرقی هستیم.

دیشب رفتم تولد تینا جاتون اصلا" خالی نبووووووووووووووود...چون خوش نگذشت...چون احتمالا" سال اخری بود که دوستای دوره ی راهنماییم رو می دیدم...همه  بچه ها فوق العاده بی تفاوت بودن...چیزی که من خیلی ازش بدم میاد...قبل از تولّد کلی وقتم گرفته شد اخه شب قبلش آیدا گفته بود کادوی منو هم کادو کن(اخه اگه تعریف از خود نباشه من تو این جور چیزا خیلی هنرمندم و خلاقیتم فواره می زنه)خلاصه منی که همیشه ساعت 9 خوابم تا ساعت 11 داشتم برای آیدا جعبه درست می کردم.داشتم می مردم بخاطر همین دیگه وقت نکردم برای خودم همون شب جعبه درست کنم و گذاشتم اد روز تولّد.از مدرسه اومدم خونه تند تند شروع کردم به درست کردن که دیدم دختر خالم اومد خونمون.خلاصه داشت گریه م در میومد دیگه...تند تند جعبه رو تموم کردم رفتم حموم اومدم دیدم ساعت سه و نیمه و من نه آرایش کرده بودم نه موهام رو درست کرده بودم در حالی که یه ربع بعد آیدا و مامانش قرار بود بیان دنبالم.تند تند موهامو سشوار کشیدم هنوز سشوارم تموم نشده بود که دیدم آیدا زنگ زد گفت ما جلو دریم بپر پایین.خلاصه با 5 دقیقه تاخیر رفتم پایین.دیدم ایداهم وضعش مثل منه!نشسته عقب داره لاک می زنه بعد به من گفت فروغ بیا دست چپمو بزن!خلاصه تو راه مامان آیدا حسن اباد رو رد کرد و مجبور شدیم دور دنیا رو بزنیم!ایدا هم لاکش مالید به شلوارش!(خوب الان اینا چیه من دارم تعریف می کنم اخه!)از بس که دلم پره...کسی هم نیست که من باهاش حرف بزنم...خلاصه اینکه ما دوشنبه هم عروسی دعوتیم و امیدوارم که خوش بگذره(از ته دل)چند روز پیش هم که ج       ..       ن       ...        ب           ...       ش         ...          س        ..         ب          ..   ز     ..             بود.من شنیدم که ممکنه  یبورک و یوسوم ((این دوتا کلمه رو از چپ به راست بخونیین)) رو اع دا م  کنن واگه یه همچین کاری رو بکنن ایران واقعا" قیامت می شه منم می شم اصرافیل . واقعا" که آدم می مونه چی بگه ....تو تلویزیون دیدم چند تا عمله و بنّا رو آورده باهاشون مصاحبه می کنه می گه نظرتونو در این باره بگین آقای دکتر.اقای به اصطلاح دکتر هم در نهایت فنّ بیان برگشته گفته من تا آخرین لحظه ی خونم!می جنگم!گم شو بابا!(بی ادب بی ادب)من عصبانی بشم همینجوریما! زیاد تعجّب نکنین.در ضمن خواهرم آرزو رو هم تشویق کردم که بعد از چندین سال دو باره بره سراغ وبلاگ منیجیری.قبولم کرد برید بهش سر بزنید.ادرسش توی لینکام هست.دیگه من برم درس بخونم.خداحافظ(تا حلا توی هیچکدوم از پستام اینقدر عصبانی و جدّی نبودم.)حال و حوصله ندارم اصلا"

کلمات کلیدی : سپندار مزگان، اصرافیل، وبلاگ، تلویزیون
.:: نظرات () ::.
گیر نده بابا
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱۱/٢٥ ز : ٧:٤٥ ‎ب.ظ | +

شلام.

بچه ها دیروز زنگ تفریح با بچه ها روی میزامون گرد نشسته بودیم داشتیم شلوغ بازی در میاوردیم که خانوم مصلا(سگ اقای پتی ول)=ناظم سوم دبیرستانی ها با دوتا ناظم چادری مادریه دیگه عین مور و ملخ ریختن تو کلاسمون(عینهو پلیسای ضد شورش)!!اقا من تو دلم فکر کردم میخوان دزدی مواد پخش کنی قاچاقچی چیزی میزی از توی ما ها بگیرن.دیدم همون خانوم مصلا داره می گه اومدم ابروهاتونو ببینم با ناخوناتون!(عینهو این بچه دبستانیا)اقا منم هم ناخنام بلند بود(اخه می خوام برم عروسی هفته ی دیگه)و هم اینکه ابروهامو یه حالی بهش داده بودم و هم اینکه جلوی موهامو طبق معمول از مقنعه ی ضایع مدرسه ریخته بودم بیرون(خوب بابا می خوام کلّه م باد بخوره یکم.چیه کیسه کشیدیم رو سرمون اخه!!)خلاصه من رفتم رو ویبره که نکنه به ابروهام و ناخنام گیر بده و اخراجی مخراجی چیزی میزی بکنه منو.خلاصه بچه های کلاس ما هم که همشون ابرو قشنگن همین استرس منو داشتن.اقا این خانوم مصلا میومد سر میزا به ابروهای پاچه بزی می گفت تووووووووووووو قیچی زدی یا تو سه تا دونه از زیرش برداشتی اما فقط می گفت هیچکاری نمی کرد و نمی دونم چرا به ابروهای تمیییییییییز هیچی نمی گفت!!کوره به خدا!! از سر میزا رد می شد(صدای تق و توق ناخنگیر هم کم و بیش به گوش می رسید)خلاصه رسید به من که موهامو داده بودم تو حجاب کامل گرفته بودم و شده بودم عزیز دل  ر..ه  ب..ر  !!به من که رسید دستامو گرفتم جلو در حالیکه داشتم می ترکیدم از استرس خانوم مصلا روشو کرد اونور و رفت!من نمی دونم کور بود که متوجه ناخن های بیلچه ی من نشد یا همون لحظه یادش افتاد که باید بره به دوست پسرش اس ام اس تبریک و ل ن ت ا ی ن بده.ولی به این پی برم که عجب دختر خر شانسیم من!البته دیگه نمی تونن بخاطر ابرو برداشتن کسی رو اخراج کنن چون در اینصورت کلّ مدرسه بغیر از مدیرمون که ابروهاش مثل شاخه های بید مجنونه رو باید اخراج می کردن!!امروز هم با بچه ها زده بودیم به کانال جواد بازی مرضیه جوادی می رقصید ماها هم الکی می خندیدیم!جاتون خالی.اقا یه مزاحم تلفنیم دارم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااس!لره! با کد شهرستان زنگ می زنه با لهجه ی لری می گه الو تو کینی؟منم می خواستم ازش بپرسم تو کینی!!!؟؟؟بعد بهش اس ام اس دادم یو؟ می گه یعنی چی!!!؟هه هه.نیشخندخلاصه کلی روحیه مو شاد می کنه خدا خیرش بده.بهتون ول ن ت ای ن رو تبریک نمی گم چون خودمون سپندار مزگان داریم ١٢ (نه ببخشید ٢٩ اسفنده) و در ضمن اینکه و ل ن ت ای ن به نظرم خیلی جو گیر بازیه.پس تا سپندار مزگان صبر کنین.در ضمن من می خوام گوشیمو عوض کنم بهم بگین چی بخرم؟بچه ها راستی بد قول نیستم اون عکس آ خ و ن د ه که تو پست قبلی قولشو بهتون داده بودم رو نتونستم آپ کنم آخه متاسفانه این بی شعورها!(ببخشیدا) ور داشتن ف  ی  ل  ت  ر  ش کردن.به زودی میذارمش اخه حجمشم زیاده ولی خیلی باحاله ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه

تا بعد بابای

 

کلمات کلیدی : ولن تاین، پیانو، شب، منحرف
.:: نظرات () ::.
...
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱۱/۱٥ ز : ۱:٢٩ ‎ب.ظ | +

اقا من هیچ اسمی برای عنوان مطلبم به ذهنم نرسیدش.دیروز هلیا و هلنا(دختر خاله های دو قلوی خوشگلم که ٨ سالشونه) اومده بودن خونمون آقا گییییییییییییییییییییر سه پیچ داده بودن که فروغ بیا با ما اسم فامیل بازی کن!نشستم بازی کردم باهاشون خیلی خوش گذشت.داشتیم امتیازامونو چک می کردیم که دیدم هلیا شهر یا کشور از حرف ش رو نوشته شهرستان!هلنا هم توی اعضای بدن از حرف پ نوشته بود پانکراس!!!دهنم وامونده بوداااااااااا.بچه ی فینقیلی چه می دونه پانکراس چی هست من خودم اعضای بدنو نوشته بودم پشم!!نه خدایی من نوشته بودم پا دیگه اینقدراهم وضعیتم داغااان نیست.

چند روز پیشم داشتم تو مدرسه با پرنیان در مورد اینکه می خوام موبایلمو عوض کنم حرف می زدم.می خواستم بگم این گوشیای سامسونگ چرا اینقدر ارزونه برگشتم گفتم گوشیای سامسونگ چقدر ارزونگه!!!جدیدا" خیلی سوتی میدم.حالا صبر کنین نصفش مونده.همون روز اومدم بگم کامران و هومن دوتاشونم عروسی کردن بالاخره یا نه؟برگشتم گفتم هامران و کومن!از اون روز پری هی کومن کومن می کنه!تو ماشینم بودیم داشتیم خسته و کوفته از اسکول بر می گشتیم منم که عادتمه موهامو همیشه با فرق کج از مقنعه می ریزم بیرون(اسلام در خطره!)داشتم با خودم فکر می کردم که چقدر جلوی موهام بلند شده دیگه موهام داره اعصابمو خورد می کنه برگشتم به پری گفتم اه پری اعصابم داره موهامو خورد می کنه!بهم گفت تو یه گفتار در مانی برو کومن جان!آقا دیشبم بامامانم رفته بودم لباس بخرم واسه عروسی دختر عمه م بگم حدود 5 ساعت من با کفش پاشنه 10 سانتی داشتم تو پاساژا راه می رفتم هر 5 دقیقه می رفتم یه لباس پرو می کردم.آقا این فروشنده ها چه تیکه پاره می کنن خودشونو(ببخشیداااا).هر لحظه می ترسیدم پسر فروشنده هه سکته کنه.یک حرصی میزد.اقا جاتون خالی یک هیزیم بود!من تو اتاق پرو بودم ولی صداشو می شنیدم که داره با مامانم حرف می زنه.یک چرت و زرتایی می گفت!یک لباسای خز و خیلیم میاورد من بپوشم! اولی بنفش اکلیلی بود.نه یه بنفش خوشرنگ که!بنفش دهاتی.دومیه که انگار اول یه سری باهاش زمینو شسته بعد داده دست من.سومیه یه لباس سفیییییییییییید بود که از روی سینه تا دور یقه ش تووووووووور سفید اکلیلی داشت.می خواستم بگم مرتیکه یو منو با عروس اشتباه گرفتی که اینو دادی بپوشم؟؟برگشته می گه اینو بپوشی خیلی شاخ می شی هانی!فکر کن!جلو مامانم . چهارمیه مشکی بود به تنم گریه می کرد می خواستم بگم این سایز 34 هستش یا 340؟اقا این پسره صندلیشو گذاشته بود پشت در اتاق پرو منو انداخته بود اون تو بهمم می گفت قفلش خرابه اما نگران نباش دید نداره.احتما" تو دلش گفته یه جوری اتاقو ساختم که فقط خودم دید داشته باشم!من گیر افتاده بودم تو دستای یه فروشنده ی گیر و بد سلیقه و پر رو و هیز.دیدم داره به مامی می گه دخترای امروزم خیلی ناز نازو شدناااا.خیلی سخت انتخاب می کنن.وای به حال ازدواج کردنشون.(تازه نطقش باز شده بود آقا!)بعد دیدم داره می گه سنّای ازدواجم که رفته بالا از نظر من که باید بیارنش پایین و ازین حرفا.دخترای امروزم که اصلا" دیگه ازدواج نمی کنن!(بر گشته می گه البته دختر شما خیلی خانومه ها!)می خواستم از همونجا داد بزنم من می دونم خیلی خانومم لازم به یاد آوری نبود اما اگه یو خیلی مردی صندلیتو از پشت در بر دار تا بهت بگم!پر رو!یک زبونی می ریخت تازه کلی هم دید زد ما رو.منم از لجم واسه اینکه حالی ازین پسر پر رو بگیرم همه ی لباسارو پس دادم بهش و جلوی چشاش رفتم از مغازه ی روبرویی خرید کردم!!حالا خوبه دوست دختر پسره هم تو مغازه بود داشتن باهم لیریک شعر رپ می نوشتن!پسره هم هی از نظرات سازنده ش نصیب دختره می کرد!خلاصه دیشب بعد از فرسخ ها پیاده روی با یه عالمه خرید و به دنبالش خالی شدن جیب ددی برگشتیم خونه.داشتم با خودم فکر می کردم که ما خانوما و دخترا یه عروسی و یا حتی یه مهمونی یا تولد ساده که پیش میاد از یه ماه قبلش می ریم تو فکر که اقا چی بپوشیم.کدوم ارایشگاه بریم.چه رنگی کنیم موهامونو.بدلیجات و جواهراتمونو با چی ست کنیم که چشم فلانی در بیاد.ناخونامونو مانیکور کنیم یا فرنچ.نگین بکاریم یا نه.مدل مومون(مدل موهایمان!)چی باشه.شینیون کنیم یا براشینگ.وهزار تا فکر و ذکر و گاهی چشم و هم چشمی و حسادت های دیگه.اما اقایون و پسرا یه تی شرت و یه شلوار می پوشن.خیلی بخوان لطف کنن یه اصلاحی هم میکنن و برسی به موهاشون می کشن.اگرم دیگه خیلی بخوان های کلاس رفتار کنن یه ادکلنی چیزی هم میزنن.اقا اما تا دلتون بخواد تو جمعا تحویلشون می گیرن و حتی ازشون شماره هم می گیرن.عجیبه....

این 5 شنبه هم که تولد تینا دوست قدیدمیم دعوتم.

تینا جونم تولدت پیشا پیش مبارک

من از بدو تولد از رنگ صورتی متنفر بودم اما دیشب لباسی که واسه عروسی خریدم صوووووووووووووووووووووووووووووووووووووورتی صووووووووووووووووووووووووووووووووووووووورتی بودش.فروشندهه بهم گفت بپوش خیلی ماه می شی!عجب!ولی خدایی خوشکله لباسه.به پادردش می ارزید.

چند روز پیشم من رو کاناپه ی خونمون نشسته بودم داشتم درس می خوندم دیدم تلویزیون ایران داره نماز جماعت نشون می ده(طبق معمول)رومو کردم اونور به درس خوندنم ادامه دادم یهو دیدم بابام و آرزو ترکیدن از خنده.برگشتم پرسشگرانه(اوهو)نیگاشون کردم دیدم بابا می که ا خ و ن د ه دوتا مهر گذاشته.تو دلم گفتم وا خوب مگه چیه؟بعد یهو دوربین زومید رو آ خ و ن د ه با ریش و پشماش.یهو دوزاریم افتاد که آقا یه مهر هم گذاشته زیر دماغش!!(اخه این دیگه چه مسخره بازییه...)همون لحظه از این سوژه ی داغ و تاسف بار عکس کرفتم تا شما هم یه فیضی ببرید.فقط عکس با دوربین گوشی گرفته شده و از روی صفحه ی ال سی دی و به خاطر همین زیاد وضوح نداره.وگر نه برترین عکس هالیوود می شد!الان سایت اپلودم باز نمی کنه تو پست بعدی می ذارم واستون عکسرو.

بچه ها من دیگه برم.خدافس

 

 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
یکی گفت بریم دزدی...یکی گفت چی بدزدیم...یکی گفت کابل برق!!!
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱۱/٢ ز : ٢:۱٤ ‎ب.ظ | +

عجب اسم !درازی!واسه پستم گذاشتمااا.من باز بیکار شدم یه روز در میون آپ می کنم.جالبه.عین ندید بدیداااا!خوب چیکار کنم عاشق وبلاگ نویسیم و در ضمن سوژه واسه نوشتن هم زیاد پیش میاد برام...لطفا" نخندین بهم!بله!

آقا چند وقته من به دلایل موجّهی می ترسم شبا تو تخت خودم و تو اتاقم بخوابم.به خاطر همین پیش مامانم تو هال می خوابم که نترسم و به خاطر همین بابام رو از نعمت خوابیدن با مامانم محروم می کنم!(واااااااااااااای نی نی!).من صبحا ساعت ۶ از خواب بیدار می شم .اما خواهرم چون محل کارش اونور تهرانه باید ۵ راه بیفته به خاطر همین وقتی خواهرم از خواب بیدار می شه به دنبالش مامی و ددیم هم بیدار میشن برای رسوندن خواهرم و دادن صبحونه بهش و فوت کردن دعا!نتیجتا" منم که کنار مامانم خوابیدم از سر و صدای اونا بیدار می شم(خوب حالا لازم بود اینقدر بپیچونم حرفمو؟!!).حلا بگذریم .امروز صبحم مثل هرروز وقتی آرمون(خواهرم) داشت صبحونه می خورد منم بیدار شدم و وقتی شنیدم که خواهرم رفت تو آسانسور به فاصله ی زمانی ١ثانیه برق قطع شد.سیخ بلند شدم تو جام نشستم دیدم مامانم داره از ترس بالا و پائین می پره و هول کرده و همزمان کلمات کم و بیش نامفهوم و بی ربط سرهم می کنه و تند تند میگه.کلمه هایی از قبیل:برق...ریموت...آسانسور....موبایلم...خاک تو سر این بی فکرا...آرمون موند....دیره...آنتن...محسن بیرونه...چراغ قوه...مانتوم تو آسانسوره! و از این جور اقلام . خلاصه مامان من زنگ زد به موبایل آرمون و خدارو شکر تو آسانسور موبایل آنتن داشت و همون لحظه برای مدت زمان ١٠ ثانیه برق وصل شد و آسانسور رفت پائین و آرمون نجات پیدا کرد و رفت سر کار!اما قرض از اینهمه چرت و زرتی!که بهم بافتم این نبود که خاطراتمو واسطون بگم...این موضوع به سیاست و جامعه بر می گرده...اره جون شما...گوش کنین داستان از این قرار بوده:نصف شب اومدن و کابلای برق رو از بالای پایه ی برق دزدیدن.یعنی یه آدم دیوانه ای تو کوچه از تیر برق بالا رفته و کابلو قیچی کرده ورداشته برده.حالا دیگه واسه کجاش می خواسته نمی دونم.اگه بدبختی بعضی ها تو جامعه اینجوری بخواد پیش بره اینجانب اینطوری پیش بینی می کنم که کم کم دزدا بزنن تو کار دزدیدن دزد گیر.آخه تو محل ما یه بارهم از این سرعت گیر های پلاستیکی رو دزدیده بودن!(قید پیدا کردن ربط بین دزد گیر و سرعت گیر رو بزنید!)آدم می مونه چی بگه واقعا".این دفعه هم دفعه ی اوّلی نبود که کابلای برق مارو می دزدن یه بار دیگه هم اینجوری شده بود.دفعه ی پیشم خواهرم تا دم در آسانسور رفته بود که یهو برق قطع شده بود و آرمون شانس آورده بودش.منم صبح به علّت تموم شدن شارژ چراغ شارژی با کمک فلش موبایلم مسواک زدم و با نور شمع لباس پوشیدم...آقا ما لباس پوشیدیم رفتیم مدرسه ... دیدیم جورابامونو لنگه به لنگه پوشیدیم...پری (دوستم)کلّی سوژه م کرد نامرد!حالا فکر نکنین که من کورم که رنگ جورابامو با نور شمع تشخیص ندادم و یا اینکه مثلا" یه لنگه از جورابا سبز بوده یه لنگه دیگه صورتی.نه اینقدراهم وضعم ضایع نبود.یه جورابم سفید ساده بود و اون یکی سفید با مارک توسی بود.اون موقع خوابم میومد حالیم نشد امّا الان دوزاریم افتاده که چرا موقع پوشیدن جوراب حس کردم که یکیش یکم تنگ تره و ساقشم بلندتره!خجالت

امیدوارم از بحث شیرین و حائز اهمیّت جوراب بهره برده باشین!

 

این قیافه ی دوستامه وقتی که ضایع بازیم لو رفت!

اینم یه کاریکاتور با مضمون نسبتا" سیاسی

 

اینم یه عکس بامزّه از یه نی نی بامزه.نازییییییییییییییییییییییییییییماچ

 

 

 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
پائولو کوئیلو
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٠/۳٠ ز : ٥:۳٩ ‎ب.ظ | +

      خداوند هر روز به ما و به خورشید ، لحظه ای می دهد که در آن می توان هر آن چه را که ناخرسندی به بار می آورد دگرگون ساخت.لحظه ی جادویی لحظه ای است که یک "آری" یا" نه" می تواند تمام وجودمان را زیر و رو کند.هر روز سعی می کنیم وانمود کنیم که این لحظه را نمی بینیم ، که این لحظه وجود ندارد ، که امروز مثل دیروز است و فردا هم چنین خواهد بود.امّا هر آن کس که به خود توجّه کند ، لحظهء جادویی را پیدا خواهد کرد.شاید این لحظه همان آنی باشد که کلید را درون در می چرخانیم ، لحظه ء سکوت پس از شام ، یا هزار و یک چیزی که به نظرمان تکراری می رسند.این لحظه هست ، لحظه ای که در آن تمام نیروی ستاره ها درون ما جریان می یابد و به ما قدرت جادوگری می بخشد.

کنار رودخانه ی پیدرا نشستم و گریستم_پائولو کوئیلو_

 

      دراین دنیا همیشه کسی هست که منتظر دیگری است.چه در دل کویر و چه در میانه ی شهری پر هیاهو.و هنگامی که این دو از کنار هم می گذرند و نگاهشان با هم تلاقی می کند ، گذشته و آینده رنگ می بازد و تنها چیزی که هست ، آن لحظه است و و این یقین لا یزال که هر تقدیری زیر این خورشید با یک دست نوشته شده است ، دستی که عشق را بیدار می سازد و برای هر کسی ، همزادی قرار داده که زیر همین خورشید کار می کند ، می آرامد و در پی گنج است.بدون این رویای مارا معنایی نیست.

کیمیاگر_پائولو کوئیلو_

کاش می شد ، امّا ...

      عمر ما آن قدر طولانی نیست که مسیر زندگی را یک بار برای کسب تجربه بپیماییم و بار دیگر برای به کار بردن تجربه ها.در زندگی یا باید دل به دریا زده و با هراس قدم در جادّه ی زندگی بگذاری – مسیری که در طول آن نه راهنمایی حضور دارد و نه چراغی – و یا ابتدا خود را به چراغ روشن آگاهی مجهّز نمایی و سپس با ایمان و اطمینان پا در راه بگذاری.

 

 

 

 

 

کلمات کلیدی : پائولو کوئیلو
.:: نظرات () ::.
دلم برای بار هزارم شکسته...
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٠/٢٩ ز : ۳:٤٢ ‎ب.ظ | +

دلم خیلی خیلی شکسته...خیلی خیلی...بیشتر از همیشهدل شکسته

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
?.?.?.?.?چرا موسیقی زیر زمینی؟.؟.؟.؟.؟
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ ز : ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | +

     بچّه ها یکم بچه های رپ و راک و کلا" خواننده های زیر زمینی و backstreetرو حمایت کنین به خدا خیلی گناه دارن.داره استعدادشون تو زیر زمین ها و خفا خاک می خوره و پیشروی آن چنانی نمی کنه.فکر می کنم فیلم کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد با کارگردانی آقای بهمن قبادی رو باید دیده باشین اگه ندیدین حتما" ببینین.اما این فلم بدون مجوّزه چرا؟چرا؟چون حرف راست و حق رو زده...اینجور چیزا تو ایران ممنوعه اینم یه مدلشه...اره دیگه...ای خدا ای کاش الانم صدای ما رو می شنیدی...می بینین تو ایران به هیچ جور اهنگ راک و رپ ((حتّی اونایی که هیچ حرف بد و فحش و حتّی هیچ مضمون سیاسی ندارن ))جواز نمی دن و اگرهم کسی به فکر رپ کردن بیفته پدرشو در میارن...چرا؟چرا؟البته سوالای مهم تر و بی جواب تر از ایناهم کم نیستن که جای مطرح کردنش اینجا نیست...من واستون یه عکس از آرین و آراد بچهّ  های گروه rock on رو گذاشتم...شما هم اونا رو حمایت کنین شاید الان به نظرتون حرفام زیاد معنی دار نیان ولی با دیدن فیلم گربه های ایرانی شما هم اینو درک می کنین...چون واقعا" هیچکس پشت اونا که نیست هیچی دنبال نابود کردنشونم  هستن...بدون این که هیچ گناهی داشته باشن...

       در ضمن خانوم ها هم که کلّا" تو ایران ممنوع الصدا هستن به خاطر همین خیلی از خانوم ها با انواع سبک ها هم الان به زیر زمین ها پناه بردن چون انگار رو زمین و حتی تو آسمون هم کسی نیست که صداشونو بشنوه...

این هم عکس دو نفرشون تو کلیپ قصّه های زیر زمین که واقعا" هم تو زیر زمین ساخته شده...افسوس(جلویی آراد و پشتی ارین نائینی.)

 

 

 

اینجا هم واستون متن شعر آهنگشونو گذاشتم که دیگه الان خیلی معروف شده همه شنیدن.منم خیلی وقت پیش می خواستم این مطلبو بنویسم اما وقتم اجازه نمی داد

قصّه های زیر زمین

سالیان سال توی زیر زمین ها // با ترس و لرز واسه ارزوها فریاد زدیم ما
روزگار ما همه شک و تردید // هی دویدیم هی زدیم تا به اوج رسیدیم
از تموم دردا توی سرما و گرما // پلی ساختیم ما از نمه زیرزمین ها تا اسمون ها
دستای ما خالیه مغرور اما // فدا کردیم ما خواب شبارو واسه ارزوها

در نزن که بازه در // واسه حرفای تازه تر
سواره کلمات بشیم کم کم // اگه پایه ای بشین ترکم
دربست بریم به مرکز و // مرحم بدیم به هر زخم و
هر کس که سیره از درد // و پس حرکت به زیر هم کف
چپ و راست به هر در زدیم // سبک رپ و راک و از دست ندیم
مثل برق و باد و از هر طریق // درد و رنج ما رو هرکس ندید
میدونی که کسی پشت ما نیست // واسه دستگیریت این مژدگانیست
پس میشه رشد ما ریسک // ولی اینا مانع رشد ما نیست
مغزم سراسر تو فکر نو // نبضم هماهنگ با مترونوم و
تو میبینی دستم میکروفون و // خوب میخونم این و رو ریتم تند و هو
اینه صلاحه دستم // و میاد از سینه صدای خستم
وقتشه همه با هم یکی بشیم // حرف قلب و راحت بگیم

 

 

زندگیمون و روی ساز میرقصونیم // به هر دلیل به هر کجا که بخوایم میبریم
پا به پای ترس بین راه آسمون // به هر دلیل به هر کجا که بگی سر زدیم
از تموم دردا توی سرما و گرما // پلی ساختیم ما از نمه زیرزمین ها تا اسمون ها
دستای ما خالیه مغرور اما // فدا کردیم ما خواب شبارو واسه ارزوها
سالیان سال توی زیر زمین ها // با ترس و لرز واسه ارزوها فریاد زدیم ما
زندگیمون و روی ساز میرقصونیم // به هر دلیل به هر کجا که میخوایم میبریم
قصه های دردهای ما پایانی نداره // اما پاکی دستهای ماست که اوج و میاره

 

کلمات کلیدی : رپ، راک، آهنگ زیر زمینی، rock on
.:: نظرات () ::.
رنگ زمستون...
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ ز : ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ | +

یه سلام سرد و سفید مثل برف...

چه برف قشنگی اومده بچّه ها و به همین مناسبت ور داشتن مدرسه هارو تعطیل کردن و من هم به همین دلیل در کمال خجستگی نشستم اینجا دارم سخنرانی می کنم.دیروز تو خیابون همچین لیز خوردم همه دوستام بهم خندیدن!!!خلاصه سوژه ای شده بودم بابا...دمااااغ قرررررررررررررررررمز!!در حال لرزیدن!خیلی خندیدیم.دیشب آسمون کدر تهران جیگریه کمرنگ شده بود ولی انگار نه انگار که شب بود...چون هوا به روشنی میزد.درست به رنگ قالب وبم شده بود یکم روشن تر...خیلی قشنگ بود یه جوری بود که دل هر آدم بی احساسی رو هم می برد.البتّه می دونم که آدم بی احساس وجود نداره آدم هرچقدرم که سرد باشه بازم بی احساس نمی شه.آدم بی احساس یعنی آدم مرده...بخاطر همین من از آدمای بی احساس!و بی تفاوت بدم میاد...تحمّلشون واقعا" سخته واحتمالا" تحمل ما هم برای اونا سخته...

چقدر حرف می زنم من...دیروز خونه ی آیدا خیلی خوش گذشت جاتون خالی!!بچّه ها ٢آ کنید تا آخر هفته همین جوری تعطیل بشه...آخه می دونید چیه من دیروز آخرین امتحانمو که دادم سر امتحان مدیر اومد سر کلاس گفت فردا همتون بااااااااااااااید بیایید مدرسه هرکی نیاد از انضباطش کم می کنیم...قهقههابلهبرو بابا خر گیر آوردی؟؟!!(= البتِه با عرض معذرتااا!!).منم تو دلم گفتم خانوم مدیر از حرص تو هم که شده و از دعا و بیشتر نفرین بچّه ها ایشّالله فردا تعطیل می شه تا دل و دماغ و هر جای دیگه ت بسوزههورا!!هه هه بالاخره خدا صدای ما کوچولو های ١٧.١٨ ساله ! رو هم شنییییییییییییید!!دمت گرم خداااااااا.مرررررررررررررررسی که یه بارم که شده حال این اساتید و پرسنل مدرسه رو گرفتی محض دل خجسته ی ما کوچولو ها!!نیشخند

الان از روی face من می تونن مجسُمه ی آزادی رو در حالی که خر کیف شده باز سازی کنن.هه!

خب دیگه بسّه.یه عکس برفی هم واستون گذاشتم که یکم حال و هوای این پست رو طبیعی تر کنم.آآآآآآآآآآخ دلم برف بازی می خواد خیلی خیلی زیااااد...

 

 

 

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
!!امتحان یک بلای آسمانی!!
ن : فروغ ت : ۱۳۸٩/۱٠/٢٥ ز : ۱:۱۱ ‎ب.ظ | +

سلام به همه ی شما حضرات نامرد.خدایی دیگه برام مهم نیست کی نظر می ده کی نمی ده.نظر دادنتونم نامردیه...یه نامردی اومده گفته سلام به منم سربزن وبلاگتم بسیار بسیار عالیه به منم ختما سر بزنیاا و نظرم بدهمتفکر خوب معلومه که اصلا" پستامو نخونده دیگه نامرد خود خواااااااه...فدای سرم...

بگذریم نمی خوام خوشحالیمو از بین ببرم...امروز امتحانای نیم ترم دبیرستان تموووووم شد می دونید یعنی چی؟؟یعنی من دیگه مجبور نیستم شبا ساعت یک بخوابم و صبحا ساعت چهار بیدار شم درس بخونم...

یعنی دیگه مجبور نیستم از استرس هر ۵ دقیقه شوکولات بخورم تا قند و فشارم نیفته...

یعنی دیگه تا صبح خواب نمی بینم که دارم امتحان میدم و صبح که از خواب پا میشم دیگه دستم درد نمی کنه از نوشتن جوابای سوال امتحان تو خواب!!...

یعنی دیگه من سگ نیستم و پاچه نمی گیرم...

یعنی دیگه مجبور نیستم تو ٣ دقیقه نهار و شامم رو بخورم...

یعنی دیگه مامانم مجبور نیست به زور غذا به خوردم بده...

یعنی دیگه شبا خواب نمی بینم که به جلسه ی امتحان نرسیدم و ازین جور چیزا...

یعن دیگه تموم شد!!(نه بابا کجا تموم شد!!!)

 

وای خدااا دو شب پیش یه خواب دیدم داشتم سکته می کردم بیدار شدم داشت اشکم درمیود...آقا خواب دیدم ورقه های امتحان رو گذاشت جلوم و من هییییییییییییییییچی بلد نبودم!!!ای خدااا عجب غولیه این امتحان.غلط کرده فعلا" که من شاخ این قولو شکستم حالا کوووو تا خودشو بشکنم!!!لوس خجسته!!!ولی خدایی امتحان بد بی پدریه! امروز من آخریشو دادم رفت پی کارش رااااحت شدم البته به مدت چند روز چون دوباره درس مرسا شروع می شه چن وخ دیگه(= چند وقت دیگر!!).

الانم خوابم میاد چون از ساعت ۵ صبح بیدارم و دیشبم داشتم تا نصف شب درس می خوندم...از مدرسه که اومدم داشتم یخ می زدم یخ واقعی!!بابام بهم شیر کاکاوی داغ داد بعد گذاشت منو رو شوفاژ تا یخام آب شه...یخام آب شد ولی دچار ٣٠ درصد سوختگی نوع اوّل شدم!بعد از ظهرم با پرنیان داریم می ریم خونه ی آیدا یکم مجرّد بازی دربیاریم!خستگیه امتحانو در کنیم.قالب جدیدم هم از نظر خودم ترکیب رنگ و هارمونی جالبی با فونتم داره.شماام می خواین نظر بدین می خوایین ندین من که باهاتون قهرم نامردااااااااااااقهر

اینم یه عکس جالب که برای داداشم میل شده بود.تو ژاپن این همه برف اومده آب از آب تکون نخورده حالا این جا یک سانت برف بیاد مملکت از همیشه تعطیل تر می شه.جاده ها هم که دفن می شه زیر همین یه ذره برف.جوبا و خیابونارو هم که گند فاضلاب و جوب پر می کنه و میلیون میلیون از مریضی های ناشناخته می میرن و صدای هیچکس در نمیاد...حدا صدای ما رو بشنوووو ما هم هستیم...

خدا بیدار شو یه آشغال باهات حرف داره

                           نکنه تو هم به فکر اینی که چی صرف داره

 

البته شما اون کلمه ی آشغالو فاکتور بگیرین اینو واسه جور در اومدن قافیه گفتم(آخه مشکل اینه که اصلا" شعرو من نگفتم!!)این بیت رو هم یهو از سروش هیچکس یادم اومد دیدم به situation میاد نوشتمش.../.

کلمات کلیدی :
.:: نظرات () ::.
<< صفحه بعد ........

تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به به شب تاریک من خوش اومدین مي باشد.
.:: Weblog Theme By : wWw.Theme-Designer.Com ::.

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب میهن بلاگ

قالب جوان بلاگ

قالب ایران بلاگ

قالب رویا بلاگ

قالب پرشین بلاگ

قالب بلاگ وب

حرفه ای ترین قالب های وبلاگ

ابزار وبلاگ نویسی

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وبلاگ

تم دیزاینر

خدمات وبلاگ نويسان جوان